باز هم چیزی نگفتم و خودشان از سرعت پایین راه رفتنم و دمای بالای بدنم فهمیدند که باز تب کرده ام ! تبی که دیگران فقط میدانند سرماخوردگی نیست . تبی شدید که یک روز و اگر با او مهربان باشی دو روز جای جای بدنت را اشباع میکند . باز هم اینطور تب کرده ام و این تب به یکی از رازهای زندگی من تبدیل شده اما فقط برای دیگران !
خودم که میدانم چم شده است احتمالا باز او سرماخورده یا حالش بد است . قبلا میشد پرسید و مطمئن شد ولی اکنون فقط پرسشی است از نوع عذاب . از نوع شخص رو به احتضار .
بر هر قسمتی از بدنم دست میگذارم داغی روحم را حس میکنم که هرکدام پایگاهی است نظامی که هنگام صلح در روحم ساخته شدند و اکنون شروع به جنگ پارتیزانی کرده اند .
بر پیشانی ام دست میگذارم ، میبینی یاد آن شب میفتم که تو پیشانی ام را تصاحب کردی ، بر چشمانم دست میگذارم یاد آن روز میفتم که چشمانم را اشغال کردی . میبینی موهای تنم سیخ شده اند انگار حافظه ی تاریخیشان به کار افتاده !
چرا سه روز بعد تولدت باید حالت خراب شود ؟ نکند قلب تو هم شروع به تپش کرده !
در عشق ترس راه ندارد یعنی اصلا با هم متضادند اما انگار نمیدانستی و ترسیدی و من تنها توانستم دستانم را بالا بگیرم و از روحم فرار کنم ، از تو !
در هرکسی صفتی تجلی بیشتری دارد و دیگران این صفت را در من خالی از احساس بودن میدانند انگار نقشم را خوب بازی کرده ام و میکنم . امیدوارم تو هم باور کرده باشی و این داغی بدنت از چیز دیگری باشد چه میدانم مثلا عشقی دوباره !!!
شاید روزی توانستی جهان را از چشمان من ببینی فقط امیدوارم آن روز آلزایمر گرفته باشی ...
معمولا تنور خزعبلاتی چون شکست عشقی داغ است و من هنوز نمیدانم آن چه عشقی است که شکست میتواند در آن ریشه بزند .
انگار این واژه ها بعد از نوشتن باید روزنامه ای شود برای پاک کردن شیشه ای کثیف ...
برچسب:
نویسنده: بهار نصیری